|
سال |
تعداد كشته شدگان |
بستگان درجه يك |
بستگان درجه دو |
|
1965 |
4580 |
27647 |
13750 |
|
1966 |
2134 |
10895 |
5782 |
|
1967* |
240 |
1037 |
583 |
|
1968 |
8940 |
45800 |
23462 |
|
1969 |
5401 |
25624 |
12701 |
|
جمع |
21295 |
111003 |
56278 |
* در اين سال A به دليل بيماري تمركز زيادي بر پيشبرد كارهايش نداشته است.
اگر هزينه كشتن هر نفر (شامل برنامه ريزي، تداركات و اجرا) 417 دلار باشد و اگر 82 درصد اين مبلغ از محل درآمدهاي مالياتي تامين شود، با استفاده از داده هاي جدول و نيز با توجه به اين كه در فاصله ميان سال هاي 1914 تا 1945 ميلادي، 203 نفر افراد مشابه A وجود داشته است كه مجموعا 76563000 نفر را كشته اند، با تقريب 15 درصد براي فاصله 1914 تا 1945 محاسبه كنيد:
الف- چه مبلغي از درآمد افراد صرف كشته شدن خودشان شده است.
ب- تعداد بستگان درجه يك و درجه دو قربانيان كه در اين فاصله زماني دچار اندوه شديد شده اند.
ج- مساله را براي فاصله زماني 600 سال قبل از ميلاد مسيح تا سال 2010 - مجموعا 2610 سال- حل كنيد.
مصطفي مستور/تهران در بعد از ظهر
ايمان
نقاش كه با كج خلقي قلمويش را روي بوم مي كشيد، چند بار نگاه بدي به او انداخت. بعد مامان قلمو را از دست نقاش گرفت و آن را بين دندان هايش گذاشت و كلمه اي به او گفت كه تا به حال به هيچكس نگفته بود؛ كلمه اي جلف و ركيك. نه، او عادت نداشت چنين رفتاري بكند؛ عصبي و دستپاچه بود؛ اما از همان آغاز صميميتشان فهميده بود كه نقاش از او انتظار دارد در اظهار عشق حالتي راحت و شگفت آور داشته باشد. نقاش مي خواست او تماما خودش را آزاد حس كند و با او راحت باشد، رها از همه چيز، از تمام قراردادها، از تمام شرم ها، از تمام نهي ها، نقاش دلش مي خواست به او بگويد: «من هيچي نمي خواهم، به جز اينكه آزادي ات را به من بدهي، آزادي كاملت را!»
نقاش مي خواست پذيراي هر لحظه اين آزادي باشد. مامان كم و بيش موفق شده بود بفهمد كه اين رفتار بي قيد و بند، بدون شك چيز زيبايي است. نقاش مي گفت: «اينكه دنيا آزاد نيست، به اندازه اينكه آدم ها آزاديشان را فراموش كرده اند بد نيست.» و اين جمله انگار فقط براي مامان ساخته شده بود. براي او كه با تمام وجودش به اين دنياي قديمي تعلق داشت.دنيايي كه نقاش اصرار داشت بايد آن را كاملا با تمام مخلفاتش به دور انداخت. نقاش مي گفت: «اگر ما نمي توانيم دنيا را تغيير بدهيم، حداقل زندگي خودمان را تغيير بدهيم و آزادانه زندگي كنيم.» مامان با احترامي روحاني به او گوش مي داد: با حالتي پر از اعتماد نسبت به حرفهاي او و پر از بد بيني نسبت به خودش.
زندگي جاي ديگريست/ميلان كوندرا
ايمان
هرکسي يه کاري داشت .
خره خراطي مي كرد .
اسبه عطاري مي كرد.
بزه بزازي مي كرد.
سگه عطاري مي كرد.
داركوب نجاري مي كرد.
شتر نمد مالي مي كرد.
ولي از وقتيكه،
چيزهايی از قبيل آپنگ
ديگه كم كمك مي افتاد از مد ،
ديگه حتي چوپونام ،
جاي اون كلا نمدي ، شاپو مي ذاشتن سرشون ،
شتر از ناچاري ،
براي مردم شهر قصه نقالي مي كرد.
جغد نقاشي مي كرد.
غم تنهائي شو ،
جاي تابلو قاب مي كرد.
طوطيه شعر مي گفت ،
تو مجله چاپ مي كرد.
خرسه رمالي مي كرد.
روباه ملا شده بود ،
بچه ها رو درس مي داد .
قاطر نعلبندي مي كرد.
مورچه هم رون ملخ را بر مي داشت ،
از وسط نصف مي كرد.
نصفشو مي ذاشت تو يك ظرف قشنگ ،
واسه حضرت سليمون مي برد .
نصفه ي دومشم شخص خودش نيش مي كشيد .
يعني تا موقع شام يه كمي ته بندي مي كرد.
K1
That is why you will die.
Because you are young, you anger easily.
Because you anger, your heart is in chaos.
Because your heart is in chaos, your blade is dulled.
It's over, boy!
You are far too young to fight with me!
Iman
بوی گاو میآمد. وقتی شیشه ماشین رو پایین کشیدم، باد با خودش آورد. تو آینهها نگاه کردم . گاوی ندیدم. مجبور بودم خط رو عوض کنم. وقتی این کار و کردم یه گاو جلوی من بود. سوار یه وانتِ در حال حرکت. اون بو و اون گاو منو تو یه فکر گاوی فرو برد. با خودم گفتم: این گاوِ چرا ایستاده. فکر نمیکنه خستهاش میشه؟ برای چی نمیشینه؟! گاوِ عجب گاویهها . وقتی کمی بو بیشتر شد، به این فکر فرو رفتم که تا حالا گاوی رو ندیدم که پشت وانت بشینه. اگر کسی دیده باشه، باید بدونه که به اون گاو، نمیشه گفت گاو. چند روز پیش تو یه مجله خوندم که سواری گاوها با وانت باعث میشه شیردهیه دو برابری داشته باشن. حالا اگر گاوه کمی آدم باشه و بشینه فکر کنم چهار برابر بشه. البته فکر کنم. من که گاو نیستم
K1در اوايل 1945 در كوبورگ پشت پل رودخانه ايتس سنگري ساختند
و در چاله رودخانه هم چند چاله سنگر كندند. سرواني بايد از اين سنگرها در برابر
آمريكايي ها كه نزديك مي شدند، دفاع مي كرد. بهاري بود گرم و آفتابي.
صبح من داشتم بازي مي كردم كه افتادم در يكي از اين چاله
هاي سنگر جلوي منزل مان. نشسته بودم روي زمين خيس و فرياد مي كشيدم تا اينكه سربازي آلماني مرا از آن سوراخ بيرون كشيد. كمي
بعد سربازهاي آلماني غيبشان زد، يونيفرم ها را در آوردند و لباس شخصي پوشيدند،
تفنگ ها و مسلسل هاشان را در خانه هاشان گذاشتند. يك تانك آمريكايي كاميوني پر از
سنگ را كه بايد پل را مسدود مي كرد، به آرامي زد به كنار. كمي بعد زنگ درها به صدا
در آمد و زن ها، از جمله مادرم، ترسيده در را باز كردند. جلو در سه سرباز آمريكايي
ايستاده بودند، يكيشان سياه پوست. رايش سوم به اين ترتيب به آخر رسيد.
فاتحين با كفش هاي چرمي آمدند؛ تقريبا بي سروصدا. جيپ هاي
ساخته شده براي عمليات، با يك حلب بنزين و يك بيل در عقب.
فيگت ماير، فرمانده ناحيه كه تا دو روز پيش با ترس و احترام
بهش سلام مي كرديم، خيابان ها را جارو مي زد، جيپ ها درست از كنارش رد ميشدند و او
مجبور ميشد بپرد توي پياده رو، سر تا پاش غرق كثافت پاشيده شده.
در عرض يك شب بزرگ ها، بزرگ تر ها، كوچك شدند. تجربه اي كه من و بسياري از هم نسلانم بايد از سر ميگذرانديم. كاروان خودروها از خيابان هاي شهر عبور مي كرد، جيپ، كاميون، زره پوش ديده باني و سربازهاي آلماني اسير شده با لباس هاي تكه و پاره شان دنبال آنها روان بودند. علت اين تسخير توام با پيروزي اين بود كه پدران ما نه فقط از جنبه نظامي، بلكه با تمام تصورات ارزشي خود، با تمام شيوه هاي زندگي خود، بلاشرط تسليم شده بودند. بزرگتر ها به نظر مسخره مي آمدند. ما تنزل مقام پدرها را حس مي كرديم. كاملا.
احترام گذاشتن اجباري شده بود. مردها بايد
در برابر سربازهاي اشغالگر انگليسي، در برابر فاتحين، كلاهشان را بر مي داشتند. من
بزرگتر هايي را ديدم، حتي زن هايي را كه خم شده بودند تا ته سيگار دورانداخته
سربازهاي امريكايي را بردارند. همان مرد هايي كه ديگران تا چندي پيش با كوبيدن
پاشنه پوتين ها به هم، به آنها احترام مي گذاشتند، همان مرد هايي كه با صداي رعد
آساي يك فرمانده امر و نهي مي كردند، حالا يك دفعه پچ پچ كنان حرف مي زدند، مي
گفتند هيچ خبري از آن كارها نداشته اند. مي گفتند تمايل قلبيشان نبوده. باز پاي لو
دادن و خيانت آمده بود وسط.
تدريس كتاب هاي درسي قديم ممنوع شده بود. يكي از معلم ها كه
زبان آلماني درس مي داد و تاريخ، در درس تاريخ نه فقط از جنايت و حماقت نازي ها
صحبت مي كرد، بلكه علت ها را هم جويا مي شد و با ذكر مثال هايي، از اطاعت برده وار
و جنون نظامي گري آلماني ها انتقاد مي كرد. پدر، كه اينها را برايش تعريف ميكردم،
از اين باز آموزي فرمايشي فاتحين كفرش در مي آمد. اما كاري از دستش ساخته نبود.
همان هايي كه راه افتاده بودند تا دنيا را فتح كنند، همان
هايي كه فكر ميكردند نژاد برترند، نژاد آريايي اصيل، حالا همان ها خم مي شدند تا
ته سيگار جمع كنند و مجبور مي شدند تا در كلاس هاي بازآموزي شركت كنند، همين كلمه
بازآموزي كافي بود: Reeducation!
قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...
من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از
بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در
شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا
همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود
، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک
ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت ..
یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر
روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و
عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از
این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .
من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش
آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی
وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم
را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست
که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد !!
کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند
بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم
کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال
عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و
عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...
و زندگی جدید من آغاز شد …
من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به
خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری
هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...
دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت
، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها
در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه
شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام
می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند
اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .
آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در
گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم
بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش
را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم
بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم
حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !
اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان
می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم
تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این
یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز
پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با
تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر
میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید
خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش
اینطور بود ...
و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و
هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟
ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر
بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم
چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ....
کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح
بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را
دعوت به آرامش می کرد .
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم
و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی
برفها می دویدم ..
کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می
زدم ، شعر می خواندم ،
کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم
می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...
کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان
چشمهایم عشق را می گفتم ...
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم
، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...
شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود
ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی
بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم
.
من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می
کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ،
حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من
هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ...
کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به
جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در
این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید
که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ،
بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می
شود .
راستی من کجای دنیا بودم ؟
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟
اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از
تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...
در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد- بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند. خواهش می کنم!مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی!مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد!مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را..
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی.هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است...دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هم اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی، قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند...ه اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست.. عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری..اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.. بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید... بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل...
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست... بیا بحث کنیم! بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم! بیا کلنجار برویم! اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم...بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم...
ک۱
راسل ایکاف
زندگی من مجموعه ای از درسهایی است که به آن نیاز دارم، درسهایی با نظم و ترتیب تمام در زندگی ام روی می دهد.( این سالمترین برخورد است و حد اکثر آرامش ذهن را تامین می کند.)
زندگی یک مسابقه بخت آزمایی است اما من از هر اتفاقی که در زندگی روی می دهد نهایت استفاده را می برم (این دومین انتخاب خوب است و کیفیت متوسطی را به زندگی می بخشد)
چرا همیشه همه بلاها سر من می آید؟ (این طرز برخورد نهایت ناکامی و بدبختی را تضمین می کند)
ما در زندگی مرتبا با درسهای تازه ای روبرو می شویم و تا زمانی که درسی را یاد نگیریم مجبور به گذراندن دوباره آن هستیم.
آندرو متیوز
k1
آدم ها سرگردانند و دنبال چیزی گرم. می روند به کافه ها، می گردند و می گردند و چیزی پیدا نمی کنند. هوا سرد است و آنها می نوشند، کمی گرم می شوند، و بعد می روند خانه، در شهر، تنها، و منتظر فردا میشوند. کاش نور سر بزند. هماهنگ با ساعتی که خودشان اختراع کرده اند. می روند به اداره هایشان، به کلاس هایشان، به سر درس و مشق شان، و هیچکدامشان هم نمی دانند چرا. همین غمگین شان می کند، تا دوباره شب برسد، و دوباره تصمیم بگیرند بالاخره زندگی کنند. اما اتفاقی نمی افتد.
آنها، مردم، به همه چیز عادت می کنند.
امروز، چقدر فکر داریم که بکنیم. طبیعت لطمه دیده، جانوران بیمار، جنگ، سقوط هواپیما ها، وسایل ارتباط جمعی جدید، زندگی روزمره در تلویزیون، سکس، سوء استفاده از کودکان، سرطان و ایدز، نژاد پرستی و نژاد کشی، موسیقی مدرن، کتاب های تازه، فیلم های تازه، زبان و سفر. از زندگی چی می خواهم، می خواهم زیر همه چیز بزنم، عارف بشوم، بروم بنگلادش، به آدم ها غذا بدهم، یا بروم گوآ، لخت بشوم و مواد مصرف کنم، یا بروم تایپه، کف معابد رو دستمال بکشم. ازدواج کنم و بچه دار بشوم یا مجرد بمانم و پیشرفت کنم، و اصلا چرا.
هیچ عشقی نمی تواند در چنین شهری دوام بیاورد.
بیدار شده است و به دور و بر نگاه می کند، مرا نمی بیند. اشک هایش را احساس می کنم، که او جلویشان را گرفته است، و اصلا نمی تواند بگوید که این اندوه عظیم، آن هم وقت بیدار شدن، از کجا آمده است. می توانم برایش بگویم. دلیلش آگاهی بر این است که می دانیم این هم روزی خواهد شد مثل روزهای دیگر. یک روز از عمر کمتر. بی دستاوردی.
ایمان
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض
نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
|
|
دانش در جستجوی خدا از روی دریای سیاه بگذشت و از کوه نا
پیدا در شمال بالا رفت. آنجا بر فراز کوه، کاخ امپراتور تی را دید.
گفت: «تقاضامندم مرا بیاموزید با چه اندیشه و چه عبادتی
میتوان خدا را یافت؟ معرفت با ترک و گوشه گیری از چه میسر است؟ از کجا باید
بیاغازم و کدامین راه را پی گیرم تا بدو رسم؟»
امپراتور پاسخی نداد. حتی نمیدانست که چه بگوید.
دانش به سوی دریای روشن در جنوب به حرکت در آمد، و از
کوهستان نورانی به نام پایان تردید بالارفت. عاقبت به درویش رسید و از او همان
سوالات را پرسید.
درویش گفت:«
اندیشیدن را کنار گذار و به دنبال هیچ عبادتی مباش، این
نخستین راه برای درک خداست.
بر هیچ کس و بر هیچ چیز تکیه مکن، این نخستین گام برای توکل
به خداست.
از هیچ جا آغاز مکن، رهرو هیچ راهی مباش، این نخستن گام
برای رسیدن به خداست.»
جادوگری که روی
درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه
آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی
آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر
هم داشته باشد
بعد با هر کدام از
این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو
کرد
آرزوهایش شد نه
آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از
این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر
خواست
که تعداد آرزوهایش
رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر
آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه
آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد
آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت
میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را
پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و
آواز خواندن
و آرزو کردن برای
داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران
میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و
محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش
نشست
آنها را روی هم
ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان
تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را
پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و
برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم
گم نشده بود
همشان نو بودند و
برق میزدند
بفرمائید چند تا
بردارید
به یاد لستر هم
باشید
که در دنیای سیب ها
و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با
خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس
از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت
و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته
کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده
بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود. برای
همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به
ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام
کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در
واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و
مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای
ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی
ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق
غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین
تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود
میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن
نیست. شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس
هستی. صدای ناهموار و نا موزونش، خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی می
شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.
صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله
داشت.
کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست. کلاغ
غمگین بود و با خودش گفت: «کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود.» پس
بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند.
خدا گفت: «عزیز من! صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن
نیست. اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم! بخوان فرشته ها
منتظرند.»
ولی کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت:« تو سیاهی. سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می
نویسند. و زیبایی ات را بنویس. اگر تو نباشی، آبی من چیزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دریغ نکن.»
و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت:« بخوان، برای من بخوان، این منم که دوستت دارم.
سیاهیت را و خواندنت را.»
و کلاغ خواند. این بار عاشقانه ترین آوازش را.
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.
احمدرضای عزيز، تنبلی هم حدی دارد. اين را می دانم. ولی باور كن فكر تو هستم. و سپاسگزار نامه هايت. من به شدت در اين شهر مانده ام. آن هم در اين شهر بی پرنده و نا درخت. هنوز صدای پرنده نشنيده ام (چون پرنده نيست، صدايش هم نيست.) در همان اميرآباد خودمان توی هر درخت نارون يك خروار جيك جيك بود. نيويورك و جيك جيك؟!
توقعی ندارم. من فقط هستم. و گاهی در اين شهر گولاش می خورم. مثل اينكه تو دوست داشتی و برايت جانشين قورمه سبزی بود. الهام گولاش كمتر است. غصه نبايد خورد. گولاش بايد خورد، و راه رفت، و نگاه كرد به چيزهای سرراه. مثل بچه های دبستانی، كه ضخامت زندگيشان بيشتر است. می دانی بايد رفت بطرفِ و يا شروع كرد به. من گاهی شروع می كنم. ولی هميشه نمی شود. هنوز صندلی اطاقم را شروع نكرده ام. وقت می خواهد. عمر نوح هم بدك نيست. ولی بايد قانع بود. و من هستم. مثلا يك چهارم قارقار كلاغ برای من بس است. يادم هست به يكی نوشتم: چهار سوم قناری را می شنوم. می بينی، قانع تر شده ام. راست است كه حجم قارقار بيشتر است، ولی در عوض خاصيت آن كمتر است. مادرم می گفت قار قار برای بعضی از دردها خاصيت دارد.
من روزها نقاشی می كنم. هنوز روی دیوارهای دنیا برای تابلو جا هست. پس تندتر كار كنيم. بايد كار كرد. ولی نبايد دود چراغ خورد. اينجا دودهای زبرتر و خالص تری هست. دودهای با دوام و آب نرو. در كوچه كه راه می روی، گاه يك تكه دود صميمانه روی شانه ات می نشيند و اين تنها ملايمت اين شهر است. و گرنه آن جرثقيل كه از پنجره اطاق پيداست، نمی تواند صميمانه روی شانه كسی بنشيند. اصلا برازنده جرثقيل نيست. اگر اين كار را بكند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است. توی اين شهر نمی شود نرم بود و حيا كرد و تهنيت گفت. نمی شود تربچه خورد. ميان اين ساختمان های سنگين، تربچه خوردن كار جلفی است. مثل اين است كه بخواهی يك آسمانخراش را غلغلك بدهی.
بايد رسوم اينجا را شناخت. در اينجا رسم اين است كه درخت برگ داشته باشد. در اين شهر نعناء پيدا می شود، ولی بايد آن را صادقانه خورد. اينجا رسم نيست كسی امتداد بدهد. نبايد فكر آدم روی زمين دراز بكشد. در اينجا از روی سيمان به بالا برای فكر كردن مناسب تر است. و يا از فلز به آن طرف. من نقاشی می كنم، ولی نقاشی من نسبت به گالری های اينجا مورب است.
نقاشی از آن كارهاست. پوست آدم را می كند. و تازه طلبكار است. ولی نبايد به نقاشی رو داد، چون سوار آدم می شود. من خيلی ها را ديده ام كه به نقاشی سواری می دهند. بايد كمی مسلح بود، و بعد رفت دنبال نقاشی.
گاه فكر می كنم شعر مهربانتر است. ولی نبايد زياد خوش خيال بود. من خيلی ها را شناخته ام كه از دست شعر به پليس شكايت كرده اند. بايد مواظب بود. من شبها شعر می خوانم. هنوز ننوشته ام. خواهم نوشت.
من نقاشی می كنم. شعر می خوانم. و يكتايی را می بينم. و گاه در خانه غذا می پزم و ظرف می شويم. و انگشت خودم را می برم. و چند روز از نقاشی باز می مانم. غذايی كه من می پزم خوشمزه می شود به شرطی كه چاشنی آن نمك باشد و فلفل و يك قاشق اغماض. غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ايراد می گرفتم كه رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمايل به كبودی است. آدم چه دير می فهمد. من چه دير فهميدم كه انسان يعنی عجالتاً. ايران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفكران بد و دشت های دلپذير. و همين.
نيويورك، سوم رمضان
سهراب سپهری

